1- واژه ­شناسی فوت:

فوت در لغت نامه دهخدا:

فوت . [ ف َ ] (ع مص ) از دست شدن . (تاج المصادر بیهقی ). درگذشتن کار. (منتهی الارب ). گذشتن و از دست رفتن وقت کار. (از اقرب الموارد) : به فوت صحبت قدیم تأسف خورده . (گلستان ). فوات . رجوع به فوات شود. || گذشتن نماز از وقت انجام . (از اقرب الموارد). || هو فوت رمحه و یده ؛ یعنی دیده شود و نرسد. || (اِ) شکاف میان دو انگشت . ج ، افوات . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

فوت در فرهنگ فارسی معین:

(فُ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) مردن ، درگذشتن . 2 - (اِمص .) مرگ ، نیستی .

فوت در فرهنگ لغت عمید:

اسم مصدر- عربی
[fo[w]t]
۱. درگذشتن؛ مردن.
۲. نیست‌ شدن.
 فوت ‌شدن: (مصدر لازم) = فوت

مترادف فوت در فرهنگ واژگان مترادف و متضاد:

پف، درگذشت، رحلت، مردن، مرگ، ممات، موت، واقعه، وفات ≠ تولد. (فرهنگ حاضر تألیف فرج‌الله خداپرستی)

2- واژه ­شناسی وفات:

وفات در لغت نامه دهخدا:

وفات . [ وَ ] (ع اِ) وفاة. مرگ . (آنندراج ) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات ) (از ناظم الاطباء). موت . فوت :
مغزها از وفات تو بگداخت
دیده ها در غم تو جیحون شد. (مسعودسعد)

اجل بگسلاندش طناب امل
وفاتش فروبست دست از عمل (سعدی)

مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بر در خم شراب انداز (حافظ)


بعد از وفات تربت مادر زمین مجوی
درسینه های مردم عارف مزار ماست  (حافظ)


-  وفات کردن ؛مردن . (ناظم الاطباء). درگذشتن .
-  وفات یافتن ؛ مردن . (ناظم الاطباء). وفات کردن:  در روز چهارشنبه سنه... وفات یافت . (راحةالصدور راوندی )
-  تاریخ وفات ؛ تاریخ مرگ شخصی . تاریخ درگذشت:
آنکه میلش سوی حق بینی و حق گوئی بود
سال تاریخ وفاتش طلب از میل بهشت  (حافظ )

 

وفات در فرهنگ فارسی معین:

(وَ) [ ع . وفاة ] (اِ.) مرگ . ج . وفیات .

وفات در فرهنگ لغت عمید:

(اسم، اسم مصدر) [عربی: وفاة، جمع: وفیات]
[vafāt] موت؛ مرگ.
⟨ وفات یافتن (کردن): (مصدر لازم) مردن.

مترادف وفات در فرهنگ واژگان مترادف و متضاد:

درگذشت، رحلت، فوت، مردن، مرگ، ممات، موت ≠ حیات (فرهنگ حاضر تألیف فرج‌الله خداپرستی)

3- واژه ­شناسی رحلت:

رحلت در لغت نامه دهخدا:

رحلت . [ رِ ل َ ] (ع اِمص ) کوچ . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). هجرت . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). روانگی . (ناظم الاطباء). روانه و راهی شدن :
نه در بحارقرارت نه در جبال سکون
چه تیزرحلت پیکی چه زودرو سیاح  (مسعودسعد)


دوال رحلت چون برزدم به کوس سفر
جز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر (مسعودسعد)


اهل سرخس می نشناسند حق من
تا رحلتی نباشد از این جایگه مرا (سنایی )


|| مرگ و وفات و موت . (ناظم الاطباء). مجازاً، موت . مرگ . (یادداشت مؤلف ). هجرت از دنیا به آخرت . حرکت کردن و روانه شدن از حیات بسوی ممات : وچون در تجارب اتساقی حاصل آید وقت رحلت باشد. (کلیله و دمنه ). که راه مخوف است و رفیقان ناموافق و رحلت نزدیک . (کلیله و دمنه).
تا بلای ناگهان دیدم ز هجر
رخت رحلت ناگهان دربسته ام  (عطار)


خجل آن کس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت  (سعدی )


کوس رحلت بکوفت دست اجل
ای دو چشمم وداع سر بکنید (سعدی )


شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم  (حافظ)

رحلت در فرهنگ فارسی معین:

(رِ لَ) [ ع . رحلة ] (مص ل .) 1 - کوچیدن ، کوچ کردن . 2 - مردن .

رحلت در فرهنگ لغت عمید:

(اسم مصدر) [عربی: رحلة]
[rehlat]
۱. کوچ؛ سفر.
۲. [مجاز] وفات؛ مرگ؛ درگذشت.

مترادف رحلت در فرهنگ واژگان مترادف و متضاد:

۱. حرکت، درگذشت، فوت، مردن، مرگ، موت، نزع، وفات
۲. حرکت، سفر، کوچ، کوچیدن، مهاجرت، نهوض ≠ ولادت
۳. توقف، حضر (فرهنگ حاضر تألیف فرج‌الله خداپرستی)

 

4- واژه ­شناسی شهادت:

شهادت در لغت نامه دهخدا:

شهادت . [ ش َ دَ ] (ع مص ، اِمص ) ماخوذ از شهادة تازی . گواهی دادن . (غیاث اللغات ). گواهی : دیگر دوات آوردند از دیوان رسالت بنهادند و خواجه  بزرگ و حاضران خطهای خویش در معنی شهادت نبشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 295).
- شهادت اخرس ؛ شهادت شخص گنگ و آن مبتنی بر اشارات و علائم است و قاضی مفاد گواهی و شهادت را از آن به دست می آورد. (از شرایع، کتاب الشهادات).
- شهادت استفاضه ؛ مراد ظهور و کثرت و شیاع خبر باشد که شنونده را ظن غالب نزدیک به یقین حاصل شود و اموری مانند نسب و ملک و وقف و نکاح و ولایت قاضی بدان ثابت گردد. (از شرح لمعه  شهید ثانی ، کتاب الشهادات).
- شهادت اصول ؛ نزد اصولیان استناد به قواعد و اصول باشد که یک مسأله را طرح کنندو دلیل آورند و بعد گویند به شهادت اصول و فرعی را مطرح کنند و به استناد اصول حکم آن را ثابت نمایند، چنانکه گویند زکوة در ذکور خیل واجب نیست و آن را اصلی قرار دهند چون دلایل نقلی کافی بر آن هست و در مورد اناث هم گویند واجب نیست به شهادت اصول . (از فرهنگ علوم از کشاف اصطلاحات الفنون).
- شهادت باطل ؛ شهادت که برحق نباشد. گواهی دادن نادرست . شهادت زور.
- شهادت بر شهادت ؛ که شاهد اصلی خبر دهد و دیگری از باب اعتماد و جز آن حرف او را قبول کند و او گواه شود بر آن واقعه و این ظاهراً روا نباشد. (فرهنگ علوم سجادی ).
- شهادت تبرعی ؛ شهادتی که بدون درخواست از شاهد ادا میشود. شهادت تبرعی جز در مورد حق اﷲ قابل توجه نیست . (از شرح لمعه  شهید ثانی ).
- شهادت دروغ ؛ گواهی که درست نباشد. شهادت برخلاف واقع. شهادت کاذب .
- شهادت زور؛ شهادت برخلاف حقیقت . شهادت زور درصورتی که منشاء صدور حکم شود شهود را به خسارات مالی ناشی از آن محکوم و تعزیر ایشان را نیز ایجاب میکند.
- شهادت سربسته ؛ گواهی و شهادتی را گویند که در آن شک و ریب و ساختگی و غرض نباشد و از روی راستی و اخلاص باشد. (برهان) :
به یک شهادت سربسته مرد احمد باش
که پایمرد سران اوست در سرای جزا (خاقانی )


- شهادت علمی ؛ بیان کردن دانسته و فهمیده  خود است . (فرهنگ نظام).
- شهادت عینی ؛ بیان کردن دیده و محسوس خود است . (فرهنگ نظام).
- شهادت فرع ؛ مانند شهادت دادن کسی بر شهادت شخص کر که او گواهی کند از روی علائم مفاد شهادت کر را و در چنین موردی شهادت قابل قبول نیست . در مواردی شاهد فرع قابل قبول است که شاهد اصل در دسترس نباشد و رسیدن به او امکان نداشته باشد و شاهد فرع در نزد حاکم میگوید: اشهد ان فلاناً شهد علی فلان لفلان بکذا و بسبب کذا، یا آنکه : اشهد ان فلاناً شهد عند الحاکم بکذا. (از شرایع،کتاب الشهادات).
- شهادت ناحق ؛ شهادت کاذب . شهادت زور. شهادت دروغ .
- شهادتی را جرح کردن ؛ طعن در درستی و صحت دادن گواهی . و رجوع به شاهد و شهود شود.
- شهادت یمین ؛ گواهی که مرد بر نابکاری زن خویش دهد با شروطی و بدانگاه شهادت او بجای چهار شهادت است . (یادداشت مولف).
|| گواهی دادن به وحدانیت حق تعالی و رسالت رسول اﷲ (ص ). (غیاث اللغات ). گفتن لااله الا اﷲ محمد رسول اﷲ :
درم در کف تو به نزع اندر است
شهادت از آن دارد اندر دهن  (عسجدی )


بیش طاقت سخن نمی دارم و به جان دادن و شهادت مشغولم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 357).
مادر فرقان چه دانی تو که هفت آیت چراست
یا شهادت را چرا همراه کرده ستند لا (ناصرخسرو)


اصل دین آموخت پیغمبر اگر منکر شوی
کافران را کشتن از بهر شهادت چیست پس  (ناصرخسرو)


وگرنه جز به شهادت زبان نگردانم  (مولوی )


خداوندا تو ایمان وشهادت
عطا دادی بفضل خویش ما را (سعدی )


باید که در چشیدن آن جام زهرناک
شیرینی شهادت ما در زبان شود (سعدی )


که چشمم ز روی سعادت مبند
زبانم بوقت شهادت مبند (سعدی )


- انگشت شهادت ؛ انگشت که بر پهلوی ابهام یعنی انگشت نر است و آن میان شصت و میانین باشد. سبابه . مسبحه . مشیر. سبه . خدای خوان . (از یادداشت مولف )
- کلمه ٔ شهادت ؛ اشهد ان لااله الا اﷲ.
|| حاضر شدن . ظاهر شدن .(غیاث اللغات).
- شهادت و غیب ؛ عالم شهود و عالم غیب :
همیشه تا که بود نام از شهادت و غیب
همیشه تا که بود بحث در حدوث و قدم  (فرخ) .

- عالم شهادت:

عالم شهادت . [ ل َ م ِ ش َ دَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) جهان جسمانی و اجسام و مادیات است که عالم ملک و ناسوت هم گویند. (اسفار ج 3 ص 65). عالم خلق که عبارت است از عالم مادی مانند افلاک و عناصر و موالید که عالم ملک هم گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). این جهان که مشهود و محسوس است . (ناظم الاطباء)


- عالم شهادت ؛ ناسوت . عالم خلق . مقابل عالم غیب . (یادداشت مولف).
|| در اصطلاح هیئت دو گونه شهادت باشد. در التفهیم آمده است : مزاعمت طلب کردن کوکب است زعامت برجی را که در او حظی دارد به اتصال نظر یا به اتصال محل و آن کوکب را مزاعم آن برج خوانند و شهادت دو نوع بود یکی مزاعمت و دیگر دلالت بر غرض طالع سایل و بدین سبب مزاعم را شاهد خوانند و دلیل را نیز. (حاشیه ٔ التفهیم ص 480). || کشته شدن بر امر حق بی خطا. (غیاث اللغات ). کشته شدن در راه خدای تعالی . شهید گردیدن . (یادداشت مؤلف ) : مرگ با شهادت پیش من خوش گشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 187). چون جهاد که برای مال کرده شود سعادت شهادت ... میتوان یافت . (کلیله و دمنه ). در نصرت دین جان بر کف نهاده و تن فدای شهادت کرد. (ترجمه ٔتاریخ یمینی ص 351). نیت بر ادراک درجه شهادت مقصورگردانید. (ترجمه تاریخ یمینی ص 393).
اگر جنازه سعدی به کوی دوست درآرند
زهی حیات نکونام و مردنی به شهادت  (سعدی )


- به شهادت رسیدن ؛ مقتول و کشته شدن در راه حق : بسیار از آن ملاعین کشته شدند و بسیار از مسلمانان نیز به شهادت رسیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 113).
- شهادت مستور؛ شهید شدن شخصی در شهر که قاتل آن معلوم نباشد پس در شریعت آن را شهادت کامل ندانند و احکام شهید بر آن جاری نسازند و به همین سبب آن را غسل و کفن دهند، والا شهدا را غسل و کفن ندهند. (غیاث اللغات).
|| آگاهی قاطع. خبر قاطع. خبر درست . (غیاث اللغات).

 

شهادت در فرهنگ فارسی معین:

(شَ دَ) [ ع . شهادة ] (مص ل .) 1 - گواهی دادن . 2 - کشته شدن در راه خدا. 3 - کلمة اشهدان لااله الا الله.

شهادت در فرهنگ لغت عمید:

(اسم مصدر) [عربی: شهادة]
[šahādat]
۱. گواهی دادن.
۲. (حقوق، فقه) بیان کردن آنچه به‌ چشم دیده شده در نزد حاکم و قاضی.
۳.(فقه) گواهی دادن به یگانگی خدا.
۴. شهید شدن؛ کشته شدن در راه خدا.

مترادف شهادت در فرهنگ واژگان مترادف و متضاد:

۱. تایید، گواهی
۲. شهیدشدن، مرگ (فرهنگ حاضر تألیف فرج‌الله خداپرستی)

نظر نگارنده: 

1- با توجه به وجود واژگان مترادف راجع به مرگ، کاربرد واژه فوت برای اموات و نوشتن تاریخ فوت در سنگ قبرها به نظر مطلوب نیست. فوت مرگی است همراه با نفله شدن، و قهرا موجب تأسف.

2- استفاده از واژه وفات برای مومنین و مومنات صحیح تر است.

3- واژه رحلت برای اولیای دین (ع) منطقی تر است.

4- واژه شهادت برای افرادی که خون شان در راه خدا ریخته شده، پسندیده و منطقی تر است.

نکته:

وفات نوعی وفای به عهدی است که  قرآن کریم دربخشی از آیهٔ ۱۵۶ سورهٔ بقرهٔ قرآن آورده است: إنّا لله وإنّا إليهِ رَاجعُون. که مسلمان‌ها آن را هنگام آگاه شدن از درگذشت کسی به زبان می‌آورند.

عبارت الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ (بقره/156)به معانی ذیل آمده است:

  • کسانی که چون مصيبتی به آنها رسيد گفتند : ما از آن خدا هستيم و به او باز می گرديم
  • ترجمه فولادوند
    [همان‏] كسانى كه چون مصيبتى به آنان برسد، مى‏گويند: «ما از آنِ خدا هستيم، و به سوى او باز مى‏گرديم.»
  • ترجمه مجتبوی
    آنان كه چون مصيبتى- پيشامد ناخوشايندى- به ايشان رسد، گويند: ما از آنِ خداييم و به سوى او باز مى‏گرديم.
  • ترجمه مشکینی
    همان كسانى كه چون مصيبتى بر آنها وارد شود گويند: همانا ما از آن خداييم (ملك حقيقى اوييم به ملاك آنكه خلق و حفظ و تدبير امور و اعدام ما به دست اوست) و همانا به سوى او باز خواهيم گشت
  • ترجمه بهرام پور
    آنها كه هرگاه مصيبتى بدانها رسد [صبورى كنند] و گويند: ما از آن خداييم و به سوى او باز مى‏گرديم
  • امام علی (ع) در حکمت 99 نهج البلاغه در شرح آیه می فرماید:

فقال علیه‏السلام إِنَّ قَوْلَنَا «إِنَّا لِلَّهِ» إِقْرَارٌ عَلى‏ أَنْفُسِنَا بِالْمُلْکِ؛ وَقَوْلَنَا: «وَإِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» إِقْرَارٌ عَلَى أَنْفُسِنَا بِالْهُلْکِ.

امام علیه السلام شنید: مردى مى‏گوید: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» فرمود: اینکه مى‏گوییم «إِنَّا لِلَّهِ» اقرار بر این است که ما مملوک خداییم واینکه مى‏گوییم «وَإِنَّا إِلَیْهِ‏راجِعُونَ» اقرار بر این است که همه سرانجام از دنیا مى‏رویم‏

(و به آخرت مى ‏پیوندیم).

[سند گفتار حکیمانه:

این کلام حکمت آمیز را با اضافاتى مرحوم ابن شعبه حرانى در کتاب تحف العقول( پیش از مرحوم سیّد رضى) آورده است و بعد از سیّد رضى، آمدى آن را در غررالحکم با مختصر تفاوتى ذکر کرده و در تحف‏ العقول مردى که در حضور على علیه السلام این سخن را آغاز کرد« اشعث بن قیس» شمرده شده است.( مصادر نهج‏ البلاغه، ج ۴، ص ۹۲).]

شرح و تفسیر تفسیر دلپذیر إِنَّا لِلَّهِ و …

امام علیه السلام در این جمله پرمایه حکمت‏ آمیز تفسیر جالبى براى جمله‏ «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»[

 بقره/ 156]

 که از آیات قرآن مجید است دارد، آیه‏اى که مردم به هنگام گرفتار شدن در مصائب آن را براى تسلى خاطر بر زبان جارى مى‏کنند. هنگامى که آن حضرت شنید مردى مى‏گوید: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» فرمود: اینکه مى‏گوییم «إنّا للَّه» اقرار بر این است که ما مملوک خدا هستیم و اینکه مى‏گوئیم «وَإنّا إلَیْهِ راجِعُونَ» اقرار بر این است که همه سرانجام از دنیا مى‏رویم (و به آخرت مى‏پیوندیم)؛

(وَسَمِعَ رَجُلًا یَقُولُ:

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»

فَقَالَ علیه السلام: إِنَّ قَوْلَنَا:

«إِنَّا لِلَّهِ»

إِقْرَارٌ عَلَى أَنْفُسِنَا بِالْمُلْکِ؛

وَقَوْلَنَا:

«وَإِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»

إِقْرَارٌ عَلَى أَنْفُسِنَا بِالْهُلْکِ)

. بعضى از مفسران نهج ‏البلاغه بر این عقیده ‏اند که نظر مبارک امام علیه السلام این است که جمله اول اشاره به توحید و جمله دوم اشاره به معاد است و به این ترتیب جمله‏ «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» شهادت مجددى است بر اقرار به مبدأ و معاد.

ولى بعضى دیگر معتقدند این جمله که به هنگام بروز مصائب گفته مى ‏شود اشاره به این است که اگر خداوند جان کسى را گرفت، مِلک او بوده و همه از آنِ او و تحت فرمان او هستند. تا زمانى که مصلحت بداند زنده مى‏ مانیم و هر زمان‏  که مصلحت ببیند آنچه را که داده باز پس مى‏ گیرد.

و جمله دوم اشاره به این است که مرگ و فنا منحصر به عزیزى که از دنیا رفته نیست؛ همه ما نیز در این راه گام نهاده ‏ایم و در این مسیر گام بر مى‏ داریم و طبق ضرب المثل معروف عرب:

«الْبَلَیَّهُ إذا عَمَّتْ طابَتْ؛

بلا هنگامى که فراگیر شود قابل تحمل خواهد بود» این بلا فراگیر است.

جمع میان این دو تفسیر نیز مانعى ندارد و چه خوب است که انسان، به هنگام پیش آمدن حوادث ناگوار این جمله را با توجه به هر دو معنایى که ذکر شد بر زبان جارى کند و حتى اگر فارسى زبان است اضافه نماید: «ما از آن خداییم و به سوى او باز مى‏ گردیم» که به یقین مایه تسلى خاطر و مانع جزع و فزع و ناسپاسى است.

***

 وَقَالَ علیه السلام وَمَدَحَهُ قَوْمٌ فِی وَجْهِهِ‏

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی ۱۳۹۴ساعت 11:53  توسط دکتر نقی سنائی  |